تبليغاتX
انسان متولد 69...



براي اينكه به نظر هيچكس بي احترامي نشه هر دو رو پاک میکنم همون نظر خودمون خوبه باشه؟

آآآخ ببخشید سلام:

دیدم خیلی وقته از عکس های خوشگل من بی نصیب موندین واستون چند تا عکس خوشگل از طبیعت بهار گذاشتم که زحمتشو مثل همیشه خودم کشیدم تو ادامه ئ مطلب عکسا رو داشته باشین

در ضمن ممکنه نتونم به همه سر بزنم و خبر بدم که آپ کردم به بزرگیه خودتون ببخشید دیگه


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 0:4  توسط saman  | 



سلام بچه ها چه طورين؟خوبين ؟امتحانات خوش ميگذرونن ؟يعني خوش گذروندن؟تموم شدين ديگه نه؟ايشاللا همه 20 ميگيرين كارنامه تونو با دست راست ميگيرين تحويل مامان ميدين

 راستش بين نظرات يكي به اسم 22 نظر داده بود آدرس نذاشته بود كه برم از خودش بپرسم چرا مي خواست ازم تشكر كنه واينكه بهش بگم من كلمه ئ ايراني رو از روي ملي گرايي ننوشتم يعني از اون افراطي ها نيستم راستش برا من فرقي نميكنه چه كسايي از كجاي دنيا ميان به وبلاگم سر ميزنن مهم اينه كه اومدن و سر زدن و تا جايي از وبلاگم خوششون اومده كه نظر دادن البته نه فقط شيعه ها از هر ديني كه ميخوان باشن خوب بالاخره هر چي باشه آدم تعصب كشور خودشو كه به كشور ديگه نميده تازه دوست عزيز شما كه از خير نظر دادن گذشتي اين چي بود؟چغندر كه نبود خوب نظر بود البته منم به نظر شما احترام ميذارم و كلمه ئ ايراني رو پاك ميكنم نه به خاطر اين كه وطن دوست نيستم به خاطر اين كه هم به نظر شما احترام گذاشته باشم تا شما ديگه از خير نظر دادن نگذرين و هم اينكه هر كس از هر جاي دنيا با هر ديني كه داره وقتي گذرش به وبلاگم افتاد راحت نظر بده هر چي باشه همه انسانيم
خوووووووووووووب حالا چي واستون بذارم كه خدا رو خوش بياد؟هان؟............................مطلب ندارم متن اون پست قبليه هم يه هويي به مغزم اومد مثل همون مطلب ابليس(تو آرشيوه)اينجور مطالب وقتي تو مخم منفجر ميشه سرمو ميندازم پايين فقط مينيويسم به هيچي فكر نميكنم همش هي مياد ولي حالا چيزي به ذهنم نمياد پس بيخيال بشيم ديگه نه؟
باشه
كاري ندارين؟


پس فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 23:51  توسط saman  | 



وقتي واژه ئ خدا رو ميشنويد چي به ذهنتون مياد؟

خوب معلومه خدا يه كسيه كه خيلي بزرگه خيلي ميدونه هركاري هم دلش بخواد ميتونه بكنه يعني در جا ميتونه بزنه نفله ات كنه يا در عين حال ميتونه تو يه لحظه آدم حسابيت كنه خلاصه هر چي كه هست منو تو رو آفريده و هر بلايي دلش بخواد مي تونه سرمون بياره كلي هم زير دست داره كه ازش حساب ميبرن (منهاي منو تو كه به هيچ صراطي مستقيم نيستيم) ولي اصل مطلب اين نيست مي خوام بدونم مگه تو دنيا همچين آدمايي پيدا نميشن؟؟؟؟

يعني چي؟؟؟ خوب يعني اين كه آدمايي هستن كه كلي زير دست دارن كلي قدرت دارن كلي ثروت دارن هر بلايي هم بخواد ميتونه سر خلق الله بياره پس يعني اينم خداست؟؟؟ شايد واسه خيلي ها نباشه ولي واسه بعضي ها مي تونه باشه همون زير دستاشو ميگم ولي بازم اصل حرفم اين نيست براي من فرقي نميكنه كه خدات كيه ولي من ميگم خدا اوني نيست كه اون بالا نشسته و داره امر و نهي ميكنه و براي اين كه يه گره از مشكلاتت باز كنه بايد كلي چاپلوسيشو بكني و تازه براي اينكه كارتو راه بندازه يه چيزي هم بدهكارش بشي نه عزيزم خدا همين جاست اون بالا بالا ها نيست كه انقدر ازمون دور باشه كه صدامونو نشنوه حتي بعضي وقتا هم يواشكي هوامونو داره كه اگه انقدر گرفتار بوديم كه نتونستيم بهش بگيم كه چه مرگمونه خودش مياد كارا رو راست و ريس ميكنه آره اين خداست!!

خدا دوستته نه از اون دوستا كه اگه يه لحظه غفلت كني و بهش بي محلي كني باهات قهر ميكنه و تنهات ميذاره نه خدا دوستته و تو رو دوست داره حتي اگه تو دوسش نداشته باشي

 آره اين دوسته!!

 حالا برو واسه بقيه افه بيا كه  دختر يا پسر فلان مسول يا اصلا خودش باهام رفيقه ببينيد من چه قدر آدم حسابيم ....... ولي غافل از اينكه كسي كه مسول همه ئ دنياست و امضاي اون زير همه ئ مجوز هاست باهات دوسته و تو خودت خبر نداري حتي نميدوني كه وجودت به اون بستگي داره وجود تويي كه به هر كس و ناكسي رو ميندازي الا خدا تازه وقتي هم كه رو ميندازي يه جوري ميري جلو كه يا بايد خواسته ات برآورده بشه و اين وظيفه ئ خداست يا انقدر نااميدي كه حال خدا رو هم ميگيري تازه دو قلت و نيمت هم باقيه كه خدا تحويلم نگرفت نه عزيز اين رسمش نيست حالا من كي باشم كه بخوام نصيحتت كنم و لي وصيت ميكنم كه اگه با دوستت دوستي كني باهات فابريك ميشه و يه حالي بهت ميده كه ندوني از كجا خوردي ولي نه اگه فراموشش كني..................................................................

نه فراموشت نميكنه ازت دلخور هم نميشه همون حالو بهت ميده كه ندوني از كجا خوردي نترس خدا مثل خودت نيست پس بياين:

 

 هيچوقت اونور ميزي رو خدا نبينيم  

                                          هميشه اوني كه پشت سرمونه رو  خدا بدونيم 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 23:26  توسط saman  | 



سلام رفقا ببخشيد هفته ئ پيش نتونستم آنلاين بشم راستش فكر نمي كردم اين دفعه هم بتونم آن بشم ولي خدا رو شكر تونستم بيام راستش نزديكهاي خوابگاهمون يه نمايشگاه كتاب كوچيك زده بودن كه هي ميخواستم برم يه نگاهي بهش بندازم نمي شد بالاخره يه روز كه زود تر از روزهاي ديگه كلاسم تموم شد با دوستم رفتيم يه سري كتاب بودن كه خيلي توجه منو به خودشون جلب كردن(چون من زياد اهل مطالعه نيستم از ظاهر خوب و كوچيك بودنشون بيشتر خوشم اومد)عنوان ها خوبي داشتن مثل:ساختن تقدير و سرنوشت-كاميابي در زندگي-جذب ثروت و نعمت(اين خيلي چشمو گرفت) دونه اي 600 تومن بودن ولي با اين حال 2 تا خريديم يعني يكي من گرفتم يكي دوستم قرار شد بخونيم بعد با هم ديگه عوض كنيم كتاب من چگونه ثروتمند بشيم بود  كتاب دوستم چگونه به خواسته هاي خود برسيم بود من كتاب خودمو خوندم دادم به اون حالا كتاب اون دست منه گفتم حالا كه من همچين چيزي دارم شماها هم بي نصيب نمونيد اين كتاب نوشته ئ ژوزف مورفي هست كه نوسينده تجربه هاي خودشو توش نوشته داستان ها كوچيك كوچيك داره يكي از داستان هاي خوبشو براتون انتخاب كردم اميدوارم به درد بخوره:

 

مشكلش را با ارتباط الهي حل كرد

 

مردي از زندگي و تقديرش به سختي ناله مي كرد و گله داشت كه روزگار بر وفق مرادش نيست.نه منزلي!نه پولي!نه اعتباري و نه خانه اي! مي خواست پسرش را به دانشگاه بفرستد اما اعتقاد داشت كه با شهريه ئ بالاي دانشگاه چگونه قادر است اين كار را انجام بدهد و در نهايت مي گفت:من كاملا خسته شده ام و حقيقتا نمي دانم چه كار بايد بكنم.او تاكنون تنها چيزي كه از خودش مشاهده كرده بود ناكامي ها و جنبه هاي منفي زندگي بود.به او گفتم كه عاليترين كار اين است كه تنها به نداي الهي وجود خويش توجه كند.با راهنمايي من او در سكوت شب بعد از آنكه توانست خودش را آرام نمايد توجه خود را بر اين جملات متمركز نمود

 

((هوش بيكران الهي دري را به سويم ميگشايد كه در انجا قادر باشم كاميابي و خوشبختي الهي و اسماني را پيدا كنم.پروردگار مي تواند دري را به سويم باز كند كه من فرزندم را به دانشگاه بفرستم و ثروت الهي مرا در خودش غرق كند و از آن لبريز شوم))

 

 تنها چند روز نگذشته بود كه به طور اتفاقي رئيس قبليش را ديد و او هم دوباره با حقوق خوبي استخدامش كرد و يك منزل سازماني نيز در كنلر كارخانه به او داد و آن مرد و خانواده اش در آنجا ساكن شدند.با حقوق خوبي كه مي گرفت توانست پسرش را به بهترين دانشگاه بفرستد و همه اينها نتيجه ئ جوابي بود كه از عمق درونش هنگام ارتباط با پروردگاذ گرفته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 23:27  توسط saman  | 



سلام عرض ميكنم خدمت رفقا و غير رفقا چه طورين؟؟خوب خدا رو شكر همه سالمين ميبينم كه بد جور مغزتونو تو فشار قرار دادين كه بفهمين من كجا ميرم و ميام و چرا دير به دير آپ ميكنم حتما بايد خودم بگم؟خوب حدس بزنين ديگه نه مدرسه ميرم نه كونكوريم به نظر شما چيم؟يعني كجا ميرم؟بي خيال.......... تا شما ها حدس بزنين من 180 سالم شده خداييش داش ناخداي ما ايول داره با اينكه سالي يه بار به وبلاگمون سر ميزنه درجا فهميد من كجا ميرم آره من دانشجوام از شنبه تا 3شنبه كلاس دارم خوب حالا چه احساسي دارين؟هر چي دارين نگه دارين واسه خودتون بقيه رو بچسب!!!

 راستش چند روز پيش اين حبه ئ انگور ما قلكشو شكست البته اين قلك خيلي وقت پيش به اسم خواهر بزرگم خريده شد و با همكاريه من هي توش 25 تومني جمع ميكرديم منظورم از اين حرفا اينه كه اون قلك كه مال خواهر بزرگم بود حالا رسيده به خواهر كوچيكم نميدونم من اين وسط كجا بودم كه به من نرسيد (بدبخت بچه وسطي ها اصلا ديده نميشن)يعني انقدر داخل آدم حساب نميشم؟بيخيال من زياد اهل پس انداز كردن نيستم قلك ميخوام چيكار(مجبورم خودمو توجيه كنم وگرنه ممكنه عواقب بدي داشته باشه)

 

توجيه ميشويم!!!..................................................................................................

....................................................................شديم

 

چي ميخواستم بگم؟.......

اهان ميخواستم بگم كه اين قلكه رو بعد از چندين سال شكستيم البته نشكستيم سرشو قطع كرديم پولها را خارج كرديم بعد دوباره با چسب دوقولو سرش را پيوند زديم يادش بخير همه اون 25 تومني هايي كه من توش ريخته بودم بودن ولي پولايي كه حبه انگور توش ريخته بود 50 تونمي بودن.ببينيد:

 

 

 

آدم اين همه پولو يه جا ميبينه ذوق ميكنه تازه تو عكس كم ديده ميشه واقعيش خيلي حال ميداد راستش زياد برام مهم نبود كه دقيقا چه قدر شد نشمردمش فقط يه كم باهاشون بازي كردم اين طوري:

 

 

اينم دلخوش كنيه ماست ديگه ديديم هيشكي داخل آدم حسابمون نميكنه خودم نشستم اسممو با اينا نوشتم

حبه انگورهم از من تقليد كرد اسم خودشو نوشت البته چون بچه خارجكي بلد نبود فارسي نوشت!

 

 

 

فعلا به اميد ديدار

راستي بابت عكس پست قبلي معذرت ميخوام تو اولين فرصت درستش ميكنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 0:15  توسط saman  | 



سلام رفقاآآآآآ

چیه؟؟؟همتون تو خماری موندین نه؟نه نموندین همه فکر میکنین من کنکوریم و دارم واسه کنکور درس میخونم نه؟هه هه

زهی خیال باطل

قابل توجه اونایی که به من میگن خرخون

حالا بمونین تو خماری

 

راستی فکر نکنم برسم به همه سر بزنم و جواب کامنت هاتونو بدم پس طبق معمول آق سامان شرمنده ست 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 23:48  توسط saman  | 



سلام رفقا چطورين؟خوبين؟خوب خدا رو شكر

 راستش نتونستم همه عکسای مشهد رو براتون آماده کنم برای همین کم کم میذارم ببینینشون ممنون که تنهام نذاشتین


 

 

 

زیارت قبول بازم دارم میذارمشون فعلا خداحافظ

آخی عکسا رو دیدم تازه یادم افتاد پریشب تو خواب دقیقا تو فضای اون عکس اولیه بودم خیلی دلم تنگ شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 7:31  توسط saman  | 



 

سلام دوستان ميبينم كه در نبود من كلي بهم سر زدين دمتون گرم خيلي مخلصيم به خدا منم دلم براي همتون تنگ شده بود داشتم ميمردم باور كنين براي اينكه مجبور نشم خاطرات اونجايي  كه رفتمو بگم نميگم كجا رفتم  شما هم بمونيد تو خماري شايد بعدا گفتم نميدونم شايد هم اصلا نگفتم اين غزل كچلم كرد گزارش مشهد رو ميخوايين؟ خيلي وقته كه نوشتمش فقط وقت مناسب نبود كه بذارمش راستش همه عكساش هم آپلود كردم ولي وقتي ميخوام بذارمشون بايد واسه لود شدنشون خيلي صبر كنم آخه خيلي زيادن گفته بودم كه 20-25 تا هستن همشون قشنگن نميخوام از دستش بدين ولي چشم اونا رو هم ميذارم فعلا اينو داشته باشين

 

بدون مقدمه ميرم سراغ گزارش مشهد

 

تو همون فرودگاه حالمو گرفتن ميدونين چي شد؟كيفمو گذاشتم تواون دستگاها خودمم رفتم توسالن اومدم نشستم ديدم كيفم نيست برگشتم ديدم دست آقا پليسه ست صدام زد گفت بيا اينجا منم رفتم گفت تو كيفت 2 تا چاقو داري اونا رو بده به من بعد برو (آخه من كلكسيون چاقو هم دارم نگو 2 تا از كوچولو موچولو هاش مونده بودن تو كيفم )خودمم نميدونستم كجاي كيفمه كلي گشتم بالاخره يكيشو پيدا كردم يكيشم جا سوئيچي بود 2 تا شو دادم اومدم نشستم همينطوري كيفمو نگاه ميكردم ديدم چاقو اصليه مونده تو كيفم منظور آقا پليسه هم از 2 تا چاقو اين بود و اوليه نه اون جا سوئيچيه كوچولو تازه يه جا سوئيچيه ديگه داشتم كه اونم چاقو داشت يعني سر جمع 4 تا چاقو تو كيفم بود كه 2 تا شو تحويل دادم بعد از چند دقيقه اون جا سوئيچيه قبلي رو كه تحويل داده بودم آورد داد به خودم گفت اين مشكلي نداره خوب حالا تو كيفم 3 تا چاقو داشتم يه تبهكار حرفه اي از اين غلطا نميكنه كه من كردم خلاصه با 3 تا چاقو سوار هواپيما شدم.(غزل يادته گفته بودي وقتي كه فيلم مار ها در هواپيما رو نگاه ميكردي همش فكر من بودي كه اگه مار تو هواپيمامون باشه چه عكس العملي از خودم نشون ميدم؟) اي كاش حرف غزل درست از آب در ميومد و محموله مار داشتيم نه مسافر 6 ماهه حداقل كار مارهارو با همون 3 تا چاقوم ميساختم و لي ونگ و ونگ بچه كوچولو هارو  نميتونستم كاري كنم آخه مامانو باباشون همراهشون بود دعوام ميكردن جالب اينجاست كه 3-4 تا خانواده كه كوچولو داشتن به ترتيب تو 3-4 رديف جلوي من نشته بودن يكيش كه دقيقا جلوي من بود هي از جاش بلند ميشد بر و بر منو نگاه ميكرد بعضي وقتا هم ضر ميزد و نق و نوق ميكرد خلاصه از يه طرف صداي ونگ و ونگ بچه ها سر درد گرفته بودم از طرف ديگه وقتي هواپيما اوج ميگرفت سرم گيچ ويج ميرفت البته اينم بگم اين آخري ها اون بچه اي كه جلوي من بود(اسمش هم دنيز بود) هي گريه ميكرد بيشتر ميرفت رو اعصابم منم به اين آبجي كوچيكه گفتم يه كم با اين بازي كنه و حرف بزنه شايد خفه شد چون سرم داشت واقعا منفجر ميشد خدا خيرش بده اين حبه ئ انگور ما رو اولين كار درستي كه تو عمرش انجام داده اين بود باور كنيد نيم ساعت تمام اين بچه رو به حرف گرفت البته حرف كه نميزد چه ميدونم باهاش بازي ميكرد خلاصه رسيديم آهان اينم بگم هوا رو به خلبان متلاطم اعلام كرده بودن از اول تا خرش كمر بندامونو بسته بوديم همون كمربندايي كه به هيچ دردي هم نميخورن .

 

برای اینکه زیاد تو خماری نمونید و بازم قسمت بندی نکنم بقیه تو ادامه ئ مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 8:25  توسط saman  | 



انسان محترمی که همین نزدیکی ها هستی اگه آدرس نداری که

 هیچ اگه داری خوب بذار نترس نمیخورمت یا کامل حرف بزن یا

اینطوری دست و پا شکسته حرف نزن آقا اصلا چه گیریه شما تو

مسابقه شرکت کنی نه عزیزم زحمت نکش عجب غلطی کردیم

مسابقه راه انداختیم ها این دیگه دفعه ئ اول و اخرم بود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 23:39  توسط saman 



سلام دوستان ميبينم كه تو مسابقه شركت كردين اونم چه شركت كردني خير سرم فرم گذاشتم خوب همشو بگين ديگه در ضمن چرا آدرس وب نميذارين؟(همين نزديكي ها)با شمام ولي نميدونم اين پارسا همون پارسا بهمنيه خودمونه؟همون كه خبرنگاره؟نميدونم ولي دوستاني كه تو مسابقه شركت ميكنن هم ادرس بذارن هم يه كم زحمت بكشن حدس بزنن تا پته ئ اين سنجاقكو بريزيم رو آب انقدر اون گوشه موشه ها به ريشمون نخنده الان تو عالم خودش ميگه بابا من ديگه كيم يه مملكتو گذاشتم سر كار مثل يانگوم .

راستي دوستاني كه شهر محل سكونتشو حدس زدن رو چه حسابي اين حدسا رو زدن؟از خواهشا از رو هوا حدس نزنيد حد اقل يه دليله كوچولو داشته باشيد مثل من كه چون ظاهرشو نديدم ولي يه دليل واسه خودم ساختم البته محل سكونت اصلا مهم نيست همين كه ايرونيه كافيه


راستي حرف از استعداد هاي من شد بذارين يه كم از استعدادهام بگم مثلا من بدن نرمي دارم تازه الان بزرگ شدم يه كم سر سخت شدم ولي هنوزم ميتونم دستامو قفل كنم و از پشت بيارم جلو آره الان فكر ميكنين كه كار آسونيه ولي يه بار امتحان كنين ببنين عضله هاي بازو هاتون چه قدر درد ميكنن؟اصلا اگه تا بالاي سرتون آوردين شاهكار كردين
بازم استعداد دارم ولي ماشاللا انقدر زياده كه الان وقت ندارم بگم بعدا ميگم
به من چه انقدر تحويلم نميگرفتين كه منم جو گير بشم حالا اگه ولتون كردم هي استعدادامو كشف ميكنم
راستي يه خبر من از اين به بعد دير به دير ميام سر ميزنم شايد هفته اي يه بار يا شايد 2 هفته يه بار يا شايد خيلي دير تر از اون چه كه فكر ميكنين يا فكر ميكنم آخه دارم استعدادامو كشف ميكنم در هر حال حلالم كنين و همچنان تو مسابقه شركت كنيد باشه؟

تو رو خدا فراموشم نكنين ها گناه دارم باشه؟نميگم خداحافظ پس به اميد ديدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 20:1  توسط saman  |